تبليغاتX
جوونای قلعه ی پیر

جوونای قلعه ی پیر

... همه دست و پا به زنجیر ... برق شمشیر نقره کار ... شیربیشه زار ...

 

انسان ؛ یعنی زن ، یعنی مرد . انسان ؛ یعنی آزادی .


قانون باید بر اساس آزادی انسان وضع گردد در غیر اینصورت چیزی جز زور و دیکتاتوری نیست .

 در غیر اینصورت قانون ؛ یعنی زندان .




نون نفی

انسانم اینکه بر دو پا ایستاده ام
با تنم
روح بهارم و حق دارم
ـ حق دارد اینکه حق است
مرد است زن
بی خط و دایره.

آنکه میل را در نون نفی
در دایره ی نه! نه! نه!
انداختی که نچرخم؟
نباشم؟
می چرخم و به تو چه !
می چرخم و خط می درم

...

نسیم وزیده
بوزید! بوزید!
رشته های نازک کاغذ!

می وزم که زن از موهاش
زن از چشمهاش
از تنش ،
می ترسد.

                                         

                                         (محمد قائمی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

در یک باز روایت ، از روایت کهن قوم ساکن سواحل دریای ( فراخ – کرات ) ، جریان قتل بیست زن بالا بلند را شنیده بودم . عناصر داستانی آنچنان با بازگویی گزارش یک اتفاق جنایی در مناطق محروم و لرد نشین مطابقت داشت که در برخورد اول با متن ، فکر کردم یک کپی از گزارش پلیس جنایی را در خصوص قتل های زنجیره ای زنان روسپی خوانده ام . اما بعد که ویژگی های شخصیت زنان آمده در روایت را بررسی کردم ، دریافتم که همه ی آنها می توانستند چند قلو های شبیه سازی شده ی لکاته ی بوف کور باشند . زنانی که غیابشان جنون برای مردان به ارمغان می آورد و حضورشان خنجر و تیغ برای دریدن حنجره ی رقیب .

 

بیست زن به قتل رسیده ، مشابهت هایی با هم داشتند . اول اینکه همه ی آنها تا سرحد جنون عاشق کار کردن بودند و بعد اینکه حفره ی روانی حاصل از تعدی اقوام و خویشان در دوران کودکی و نوجوانی توسط هیچ روانپزشکی یا مشاوره های متعدد نهاد های رسمی درک و دیده نشده بوده و آخر سر اینکه در زندگی همه ی آنها سه مرد وجود داشته است . شوهر ، معشوقه و پسر ، که مضنونین ردیف اول پلیس ، در جنایت ها بوده اند .

 

در روایتی جنایی از یک رویداد اجتماعی ، تناقضی آشکار شده بود که ماهیت قدرتمند ساختار را تهدید می کرد . اگر قتل ها سریالی هستند و قاتل آنها یک نفر است ، به چه دلیل در هر قتل به صورت جداگانه مردانی که وابستگی عاطفی یا خونی دارند ، مضنون ردیف اول قلمداد می شوند . و اگر این مردان ، هر یک به صورت جداگانه و به دلایل متفاوت مرتکب جنایت شده اند ، حضور همه ی قربانیان و روش جنایت چرا باید در روایت جای داشته باشد .

 

مرد روحانی پاک سرشتی که در معبد نگارندگان روایت های اصیل متون کهن ، مسئول حفاظت از نسخه های اصلی روایت ها بود ضمن تلاش برای حفظ نسخی که موریانه ها می خوردند به ما گفت :

 

" حتی موریانه ها علاقمند به بخش های عاشقانه ی روایت ها هستند و این بخش ها را بیشتر از هر متن دیگر می جوند . در نتیجه ما حافظان ، مجبور به باز نویسی مکرر آنها می شویم  تا حدی که بخش های عاشقانه را به خاطر می سپاریم و سایر مطالب را فراموش می کنیم . "

 

آن مرد گفت :

 

" مقدمه ی سرنوشت این بیست زن بالا بلند که توصیف کننده ی شخصیت آنها ست و مناسبت شان در لحظات عاشقانه است بی تصرف باقی مانده و سایر مطالب با توجه به دفعات بازنویسی بعد از دسترسی موریانه ها به آنها ، توسط حافظان از دوباره باز آفرینی شده است و ممکن است آنچه امروز ما با آن روبرو هستیم با اصل روایت در اعصار گذشته بسیار متفاوت باشد . اما از آنجا که دسترسی به نسخه ی اصلی دیگر ممکن نیست همین روایت حقیقت دارد . "

 

 

 

                                                                       (عبدالرضا قراری )

                                    

                                                                             زمستان 86

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

تقدیم به نسیم که امتداد میله ها را خندید .

 

توجه کنید !

             توجه کنید ! ...

نسیمی که از شرق می آمد

                    در غربی ترین مد هایتان چادر زده است .

حالا باد ها شمالی می وزند .

می توانی افسر ! قدم گرد کنی .

زن زیر سایه اش خط می خورد

و خانه پای جنازه ی راه متروک می شود .

پنجره باز می کند

مترسک وار در خونم آنالیز می شد

امضاء برگشت خورده ای .

وقتی باران با مرد می آمد

زن ها در صورت شان پوشیده می شدند

بی بهانه گریه می کردند وقف تخته را .

وقتی مرز ها هرز می روند

                        زیر زبانم

فرقی نمی کند تنم گرداب گربه مردابی ست .

شرجی ابر ها هم که بشکفد

- می گوید

- : دریا که بر خنده ام بنشیند

        ساحل تو را صدا می زند .

بیا و حرف هایت را در دستانم بریز .

به کران سایه ات

که سرو ها ایستاده اند بر نام ات .

 در قهر عمودی میله ها

آ آ آ آ - آه ، آه - زاد

                            شده ام .

گاهی شک می کنم

" به ترانه ای

                  که زندانی و زندان بان یک صدا می خوانند " *

 

                                                                  ( علی قراچه داغی )

 

* قسمتی از مرگ خوانی حسین پناهی در زنده بودن متن اش .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

شده بودم شکل تنهایی پنجره ها . خموده و بی راس مثل یک گل آفتابگردان پیر ... هیچ چیز وجودم را شکل نمی بخشید . دستانم را بر این قاب بی ماه می کشیدم و آینه ی صبوری دستانم را شکل می بخشید . در آن حصار مه گرفته که بر استخوان هایم نعره می کشید چون سایه ای بی شکل به هر روزنه ای امید می بستم و راه به جایی نمی بردم . در رخوت آن روزها و لحظه ها برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم که چقدر دستانم پوچ و بی وزن و ناتوانند .اینکه تنها خواهر عزیزم در چه وضعیتی به سر می برد و من که دستانم خالی و سرد و ناتوان بودند . مرا از توهم گریزی نبود . پنجه هایم گوشت های دیوار را می مکید و ذهنم وهم آلود کلمات بود .

نمی توانستم بفهمم آخر چرا ؟؟؟

 

- مگه خواستن قوانین برابر برای یه زن جرمه ؟ چرا باید زندانی می شد ؟ فقط به خاطر جمع آوری چند تا امضاء ؟ چند تا امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیزی که وجود داره ؟ آخه منم که این کار و می کنم پس لابد منم باید زندانی بشم و سکوت کنم !!!

 

خیلی حالم بد بود . به علی زنگ زدم . وقتی صدایش را شنیدم باورم نمی شد . آخر من به گوشی علی زنگ زده بودم که نتیجه ی دادگاه را بپرسم ولی وقتی که صدای نسیم را شنیدم آنقدر گیج شده بودم که حتی نفس کشیدنم را باور نمی کردم . تنها چیزی که در اون لحظه حس می کردم نسیمی عصیانگر بود که گاه گاهی برای اینکه فراموشش نکنم گونه هایم را نوازش می کرد .

باورم نمی شد نسیم آزاد شده بود !

 

                                               اکنون وقت رهایی است

                                                             وقت نجات است و آزادی

 

 

                                                                                   ( فائزه خسروی)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

عزيزِ نسيم ، سلام .

 

چندي بود كه خبرت را گرفته بودم   و خبر تلخ و كوتاه بود .

 

من تمام اين مدت به دنبال كلمه‌اي بودم ، دنبال حرفي كه چيزي بگويم . اما كلمه مدد نكرد و حرفم قرار نگرفت .

 

دو سال است كه از خودم دورم . دو سال كه به زور قرص زندگي مي كنم .

 

شبي  كه عرفان مي‌گريست و مي‌گفت نسيم آزاد شد به او حسودي‌ام شد . دو سال است كه نه مي‌توانم گريه كنم و نه بخندم .

 

تنها شعر شاملو مددم كرد :

 

و دلت

 

كبوتر آشتي‌ست ،

 

در خون تپيده

 

به بام تلخ .

 

 

با اين همه

 

چه بالا

 

 چه بلند پرواز مي‌كني !

 

قول نبشتن متنم بيهوده بود . تنها برايت نامه‌اي قرباني مي‌كنم . مرا ببخش . 

 

دلم از بابت شما هميشه قرص است .

 

آزاديت مبارك .

 

 

                                                         (مازيار نيستاني)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

مرا تو بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ، ای غزل .

 

نسیم خسروی آزاد شد .

این خبر اگر چه همه ی ما را در شادی و سرور غرق کرد ، اما برای مان به معنای پایان هیچ ماجرایی از جمله پایان این وبلاگ نیست .

پس با رویکردی تازه ادامه می دهیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان 

 

چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان ،

فرمان ایست داد .

 

چند روزی ست که آسمان نسیم شاعر ، میله میله ای ست .

و به نظر می رسد برای دفاع از حقوق زنانی در بند است که به او فرمان ایست می دهند . زنانی که هنوز لباس قوانین کهنه به قامت شان کوتاه نشده و با سکوت شان تعبیر به رضایت را اجازه می دهند .

هنگامی که می بینم اکثر حامیان نسیم ، چه آنهایی که به دستگیری اش معترض اند و چه آنان که مشتاقانه بیانیه ی کمپین را امضاء می کنند از جامعه ی مردان هستند از سویی دلگیر می شوم و از سوی دیگر به هوشیاری کسانی که ضرورت آگاهی دادن را تشخیص داده و کمپین یک میلیون امضاء را پایه ریزی کرده اند آفرین می فرستم . طرحی که کمترین حاصل آن اجتماع زنانی آگاه حول هدف تغییر به قصد رفع تبعیض است .

و صد البته ناگفته پیداست که این هدف با انکار حکومت و اقدام علیه امنیت ملی فاصله ها دارد .

                                                                                            (مریم افسری)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

پر .

بوی بهار که می آید

دست ها را رو به آسمان می گیرند

شاید چکه ای ...

پوچ .

پنجه در پنجه با باد

دست ها ، آماده بر قبضه

دون کیشوت

هنوز برای طوفان تور می بافد .

 

نام ات اما

در هیچ مشتی گیر نمی افتد .

 

                                          (الهام رعایی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

سعدی چو جورش می بری - نزدیک او دیگر مرو .


ای بی بصر ! من می روم ؟ ... او می کشد قلاب را .

 


ماده 500 قانون مجازات اسلامی :

 

هر کس علیه نظام جمهوری اسلامی ایران ... به هر نحو ، فعالیت تبلیغی نماید به حبس از سه ماه تا یک سال محکوم خواهد شد .

 


تو به خاطر این جمله چند روزی ست در زندان هستی .
سخت است فاعل "به هر نحو"  نباشی .
سخت است "هر کس"  نباشی .

سخت است بدانی محدوده ی "نظام"  کجاست .

سخت می شد جای دیگری باشی .

  

                                                             (مهدی گنجوی)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

بریده ای از متن علی ربیعی وزیری

در باب کمپین ، دمکراسی ، مدرنیت ، نسیم خسروی و ...

 

 

 

 

کمپین یک ملیون امضاء پروسه ای به سوی عملی شدن دموکراسی در جامعه

 

... آنچه که در مدرنیت به حقوق بشر و دموکراسی منجر می شود هم یک پروژه است هم یک پروسه . در کشورهای جهان سوم عوامل پروژه مدرنیت وجود ندارد . همانطور که ما در تجربه دوم خرداد این موضوع را به عینه دیدیم . پروژه مدرنیت که منجر به دموکراسی و حقوق بشر می شود امری وابسته به تفکر جامعه از سطوح پایین جامعه است که در ساز و کار رفتار های سیاسی و ساختار حکومتی خود را نشان می دهد . در این مورد باید بگویم استبداد و فشار بر سطوح روشن فکری جامعه از عدم وجود ساختار های پروژه مدرنیته شکل می گیرد و ناخودآگاه جامعه را به سمت آنچه ما در آن قرار داریم سوق می دهد .

 

اما مسئله دیگر پروسه ی مربوط به مدرنیت است که نهاد های مدنی بر آمده از دل اجتماع سعی می کنند آن مکانیزم غایب پروژه مدرنیت را از راه فعالیت های مدنی در جامعه صورت دهند . رفتارهایی مثل کمپین یک ملیون امضاء از جمله عوامل پروسه مدرنیت است که حقوق بشر و دموکراسی را در جامعه به صورت مرحله ای تحقق می بخشد .

 

... همانطور که قبلا گفتم زنان اساسا نقد قدرت هستند .

کمپین یک ملیون امضاء چه چیزی در بر دارد که از فعالان زن اینگونه واهمه دارند ؟

 

... هدف اصلی من به این موضوع بر می گردد که تعدادی از زنان باز داشت شده در جامعه ناشناس هستند و از تمام وبلاگ نویسان خواهش می کنم در باب این موضوع مطلب بنویسند . مثلا خانم نسیم خسروی که بیست ملیون تومان وثیقه برای او بریده اند به کمک و همیاری ما احتیاج دارد .

 

... در آخر از تمام دوستان خود خواهش می کنم که زندانیان کمپین یک ملیون امضاء را تنها نگذارند از جمله نسیم خسروی .

 

 

 

                                                                                                              ( علی ربیعی وزیری )

 

 

متن کامل و سایر پست های مربوط را از لینک زیر بخوانید :

http://www.ketabe3.persianblog.ir 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

همین طور فکر کنیم

                  کفش هایمان را واکس بزنیم

برویم ،        تو را که شکل من بوده است              و بپیچیم تا ...

                  کسی از کسی امضاء می گیرد برای تولدش

و اگر از من بپرسید ،         شیون را ادامه دهیم تا آخر

                          آدم که شد          بند را از پایش برداریم

زندان که نیست           پرنده هست

همان جا بود که گفت :        بد نیست      تو را بالبخند عوض کنم وقتی ،

سر خوردنت را ول کنم       دیوار را بچسبم      باد شوم        گل را بردارم

                                                                                         تو را پرپر .

 

جمعه را که برگشت ، خیال ماند         بماند

ماندیم      زنگ زدیم    سایه ای کشیده شد       سنگی پرت

گفتم :        ولت می کنم در قاب بمانی

اگر دور کرد ،  دورش بزن !                 گمش کن !

 

گرفتیم       پیر بود      خیابان رد شد

 

پیر شویم        همین طور بیاییم        فکر را برداریم

به تابلوی کوچک که برسیم           عکس را برداریم

حتی همسایه را .

نه !!           همسایه باشد     شمشاد را برداریم

 

ولش کن     جای این را با آن عوض ... نه

اول مرا           می خواهی به جایش اندیشه ی مساوی را بگذار

بهتر است بروی         تهران را کوچک کنی     بکشی ترس ات را

بیایی        مرا ول نکنی       برویم اوین

پا بگیرد " هق هق "             جای قفل را عوض کنیم

بند که شد        می ماند       برود ، نرود

می روم     مرا بچین      اگر خواستی میز را

بیا        احضارم کن

                      استکان را برداریم .

                                                         به صدای پایت خیره ام

 

                                                              ( مهدی صمدانی )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

تقدیم به طوفان ترین نسیم

وقتی که از میله ها گذشت .

 

                               ***

صداشان می کنیم . اما صدا را دیر می گیرند .

و روی خنده هامان تیغه ی شمشیر می گیرند .

میان چهره هاشان ، چشم های سرخ کرمانی

که از آغا محمد خان خود   تاثیر می گیرند .

دل دریا پر است از ماهیان بی سرانجامی

که از رویای خیس خویش ، ماهیگیر می گیرند .

کبوتر کوچ خواهد کرد از گلدسته ی شهری

که روباهان برای باغ وحش اش  شیر می گیرند .

 

                                                                     (عرفان رعایی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

گل از خلوت به باغ آورد ما را

راستش نزدیک به سه سال است که هیچ انگیزه ای برای پرسه زدن در این دنیای مجازی، نوشتن متن یا حتی سر زدن به وبلاگم را نداشتم؛ حالا به کدام دلیل یا دلایل بماند.

اما خبر دستگیری نسیم خسروی شاعر و هنرمند همشهری چنان تکان دهنده بود که طلسم این مهجوری را شکست.

نسیمی که من می شناسم دغدغه ای جز هنر و فعالیت های مدنی ندارد. پس او را با اوین چه کار. 

می ماند اندوهی مضاعف:

"بد است وقتی وضعیت اندوه بار تو ایجاد احترام کند و باعث اهمیت تو شود  . " *

 

                                                                                                                                   (مهدی صمدانی)

* ژان پل سارتر  

                                                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

در اینکه من از اهالی ساده همین شهرم شکی نیست . حساب نکرده ام چندمین نسل پیش از من به نوازش دستان آن مرد قجر کور شده اند. و من امروز ، بازمانده کدامشان هستم  که آن توفیق اجباری را از دست داده ام و می توانم ببینم .

داستان ما داستان دیدن ها و ندیدنها ست . دیدن هر آنچه که نباید دید و ندیدن هرچه که دیدنی است . چشم هایمان ادب شده اند ،مراسم محبوب سازی قدرت ها را ببینند و بر اتفاقات ویرانگری که انسان و اندیشه را نشانه میرود ، فرو بسته شوند تا مبادا بر تندیس زرین تسلط و استیلا خطی بیفتد .

و فاجعه آنجاست که دیدن تنها نگاه کردن است و پس پشت مردمکانمان هیچ نیست مگر قضاوت غم انگیزی که در آن برنده ی میدان را از قبل می شناسیم . برنده ای که چماق در دست و خنجر در آستین دارد . و اینست آنچه از حکمیت و عدالت  می دانیم و می شنویم.

هدفم از این نوشته ،نمایش شهامت و شجاعت در ابراز کلمات نیست که خوب میدانم به عرصه نیامده ، خاک راه می شود .

شاید خواسته ی من یادآوری زخمی است که سالها بر جانم افتاده و این روزها دهن باز کرده است.

قصه جهان قصه زندان ،کشتار،اسارت و دوباره کشتن است . که قرنها بر پیشانی کوتاه این مردم بلند ، بوسه می زند و افسوس که هنوز در بوسه باران آن لب و دهنیم.

اما این بار اسیر ما کسی است که می شناسمش  او نسیم خسروی است که از همان سالهای آشنایی در دانشگاه و بعد از آن کتاب می خواند ، شعر می گفت ، فیلم می ساخت و می خواست ندیدنیها را ببیند و بکوشد بلکه صدا را از لب تاقچه بردارد و به گلوی ساکنین خاموش باز گرداند. چقدر هیجان انگیز است وقتی زنان را بر حقوق از یاد رفته ی خویش آگاه می بینی و چقدر به خشم می آیی وقتی که سر انجام این آگاهی چیزی جز سرکوب و زنجیر نباشد .

کمپین یک میلیون امضاء تفاهمی منسجم در یادآوری بدیهی ترین و ابتدایی ترین حقوق زنان است . بسیاری افراد از جمله نسیم خسروی با گرفتن امضاء به نشانه ی توافق و همراهی از کسانی که عموما فعال در امور اجتماعی ،اقتصادی ،فرهنگی و....هستند و ضایعات حقوقی زنان را درک کرده اند ، بر این تفاهم بی نیرنگ پا فشاری می کنند . ملغمه ی خنده و گریه وقتی است که او را مجرم می شناسند ، دستگیر می کنند ، به زندان می اندازند و بیست میلیون تومان وثیقه آزادیش را مقرر می کنند که ناگفته پیداست ادای آن از عهده اش خارج است . نکته همین جاست، در حکومتی که تضییع حق ، شرط بقا باشد ، گرفتن حق عملی افتخار آمیز خواهد شد که تحسین همگان را بر می انگیزد و به تبع آن جسوری و شجاعت را می پروراند.

پس این اطمینان را به آنان که شمشیر زنان میدان هستند ، می دهم غرور مردم این مرز و بوم در اینست که از زنجیرهایتان آلات زینتی می سازند و با شکوه و سر افرازی بر سر و گوش می کنند و این جنبش بی امان را پایانی نیست .

بعد از آنکه به این اطمینان رسیدید که می دانم رسیده اید به این پیشنهاد من هم فکر کنید . بیایید و  واژه ی دموکراسی و مردم سالاری  را از لغت نامه ی اساسی تان بردارید و اینبار عکسی به فراخور لباستان بگیرید . که این جامه ی سیاه ناشکیل در عکسهای رنگی بزرگ ، تنها یک ژست کسالت آور است .

با صداقت و شهامت تمام نهادهای مجری که نمایش های مردمسالارانه را هدایت می کنند منهدم سازید . خجالت آور نیست و کمترین نتیجه آن اینست که با خود و وجدان خود صادق بوده اید و تظاهر به کاری نکرده اید . باور کنید وقتی که مثلا میزان رای گیری و دخالت مردم در سرنوشت خویش ، حذف شود بسیاری از سرگیجه ها و تردید های نسل جدید را رفع نموده اید . چرا که خوب می دانید که دخالت به کدام معناست ، مردم کدامند و سرنوشت را چه کسی رقم خواهد زد !!

شاید این پیشنهاد من به نظر بی شرمانه بیاید اما قبول کنید مفاهیم مدرنیته با بازی های بنیاد گرانه ی  شما هیچ سازگاری و پیوندی ندارد و این رویه جز یک درام غریب که جهان را می خنداند ، محصول دیگری در پی نخواهد داشت .

                                                                                    ( سید علی علوی )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  | 

 

هنوز جای نگاهش توی دست های من است

هنوز جای دست هایی توی نگاهش که

زنم ...

من زنم ... آقا

اگر چه عفو جایز نیست

اگر چه زن

جایز

اگر چه نیست

دست هایم هست

وسینه هام ... مادر

و مرد که روی سینه ام

بالید

و مرد که روی سینه ام

                                  جان داد

مثل نسیم می آمدی

                          مثل ... می رفتی

               مثل نسیم ...

              نمی خندیدی

              نمی رقصیدی

                           پرواز نمی کردی

ما ...

دشنه ی تلخی ...

بی هیچ خنده ای ...

نمی خندی

               نمی رقصی

                               پرواز می کنی

            و ما همچنان ...

شب را ...      هنوز را ...

                                                     ( ع - ز )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جمعی از هنرمندان کرمان  |